سلام.
این روزا بیشتر از هر موقعی میام اینجا چون واقعا به نقطه ای رسیدم که حرف زدن با آدما هیچ تفاوتی در شرایطم نمیکنه.
حس تنهایی میکنم.
حس میکنم هر کسی که برام مهم بوده رو از دست دادم.
به بهونه های مختلف
چی میشد همه آدمای دوست داشتنی زندگی ام الان بودن.
چه فرقی میکنه چی بهمون گذشت.
کاش الان میتونستم به مجی زنگ بزنم بهش بگم چه خبر؟ مگه چقدر زنده ایم؟ خب ازدواج نکردیم با هم.. به درک! یعنی نباید حتی صدای همو سال به سال بشنویم؟؟؟
یا کاش میشد به فلانی و فلونی زنگ بزنم بگم چی شد؟ بیاین همو ببینیم.. چون دانشگاه تموم شد دیگه داشتن یه رابطه دوستی عادی زشت محسوب میشه؟؟ آخه ما که هر روز تو دانشگاه با هم بودیم!!
یا زنگ بزنم به دوستم ساناز بگم چرا رفتی از ایران؟ مگه من چند نفرو داشتم که باهاش پیاده روی کنم؟؟ حالا اگه دکتراتو نمیگرفتی چی میشد؟؟ چرا منو تنها گذاشتی؟ عوضش مجبورم بهت پیام بدم و الکی بخندمو بگم مراقب خودت باش کرونا نگیری!!
کاش میتونستم زنگ بزنم به نادیا... چی میشد اگه اون دوستی کودکی رو ادامه میدادیم.. مگه چی عوض شده؟؟ ازدواج کردی بچه داری خب مگه یه آدم دیگه شدی؟؟!! چی میشد بعد ده سال که زنگ زدی اینقد یک نفس سوال نمیپرسیدی از کل خاندان من... کاش یکم از خودت میگفتی. میزاشتی از خودم بگم. کاش بعد از تموم شدن سوالات سریع خدافظی نمیکردی. شاید میتونستیم بازم بشیم همون دو تا دختر شاد، که هیچ بعدازظهری رو تو کوچه با هم از دست نمیدادن...
آخرین کاش هم برای رئیس و همکار و آخرین دوستم. کاش استعفا نمیدادی. کاش میزاشتی همچنان روزی 9 ساعت با هم کار کنیم. حالا من تنها تو این اوضاع چیکار کنم؟؟ کاش نمیرفتی.
پ.ن: وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که این سو پیرمردی با سفیدی های مو
و هزاران بار مردن
رنج بردن
با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو
دست ها خشکیده
دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرف های پیچ در پیچ
و هم هیچ
و گه گاهی
و گه گاهی دو خط شعری
که گویای همه چیز است و
خود ناچیز....
وااااای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
مسعود فردمنش
برچسب:
نویسنده: نیکا زارعینیا